مدير سايت تفريحي سرگرمي دل بده باتوجه به دفاع از آزادي بيان و با در نظر گرفتن قوانين جمهوري اسلامي ايران فعاليت ميكند.
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ |
0 | 2 | ahmad110 |
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست |
0 | 1 | ahmad110 |
تو يعني پاکي باران |
0 | 1 | ahmad110 |
برای همیشه دیدن تو |
0 | 2 | ahmad110 |
زلال که باشی آسمان در تو پیداست |
0 | 1 | ahmad110 |
کوچ عاشقی |
1 | 3 | mofaro |
خدایا |
0 | 1 | ahmad110 |
هیچوقت عاشق متفاوت ترین ها نشو، |
0 | 1 | ahmad110 |
هیچ وقت مغرور نشو |
0 | 3 | ahmad110 |
چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها |
0 | 2 | ahmad110 |
نویسنده : deldar68 ,
تاریخ : سه شنبه 29 شهريور 1390
,
283 بازدید
,

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
نویسنده : deldar68 ,
تاریخ : سه شنبه 29 شهريور 1390
,
277 بازدید
,
داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس
داستان عاشقانه

این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
نویسنده : deldar68 ,
تاریخ : دوشنبه 28 شهريور 1390
,
224 بازدید
,

ستاره باران به نقل از عصرایران ۲ – اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: ..
نویسنده : deldar68 ,
تاریخ : دوشنبه 28 شهريور 1390
,
275 بازدید
,

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
ادامه در ادمه مطلب
نویسنده : deldar68 ,
تاریخ : يكشنبه 27 شهريور 1390
,
16791 بازدید
,

گل از اون بالا منطقهای رو دید زرد رنگ، سرزمین وسیع و پهناوری بود پیش خودش گفت من همینجا میمونم رو به خدا کرد و گفت: خدایا منو همینجا قرار بده خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم خدا گفت: نه همین که گفتم.
گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی چرا با من این کار رو کردی... .